تبليغاتX
سقف آسمون

سقف آسمون

 

قدر آیینه بدانید تا که هست

نه در آنوقت که افتاد و شکست ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 17:17  توسط ندا  | 

می بهشت ننوشم ز جام ساقی رضوان            مراباده چه حاجت که مست بوی توباشم

                            ----------

آســــــمانیــم ! دچار دردتنهاييم ،قلبم را برده امواج دريا به هيچستان به ان کوير که تشنه ی عشق توست!
در بين انتظار های پی درپی تو را می جويم !
اما نيستی !کجايی پس!دلم تنگ است برای بودن ها،ماندن ها،صدای قدم هايت را فراموش نکرده ام لذت اغوش پر مهرت رابه ياد دارم.
 گرمای وجودت هنوز گرمابخش قلبم است،
اما حيف تنها اين ها خاطره است اما حال مانند ديوانه ی شوريده ای شده ام  که قلبم را اب برده و عشق دلم را از ياد برده دستام سرد است
 و تاریک همه ی اين بهانه ها و دلتنگی ها و راه يافتن سياهی ها به سفيدی ها و نابودی به دوباره يافتن.توهستی!
اما من باز هم در انتظارت می مانم  می مانم تا معنای ماندن را به تو بفهمانم
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 23:42  توسط H.Q  | 

دلم گرفته

تا حالا شده دلت بگیره؟

بغض گلوتو فشار بده ولی نتونی خودتو خالی کنی؟

دلم گرفته . بد جوری هم گرفته

دنبال یه چیزیم که بتونه آرومم کنه ولی هرچی بیشتر می گردم کمتر پیدا می کنم

شانه های چه کسی خانه ی هق هق تلخ دل من خواهد بود؟

یکی به دادم برسه

قلبم داره می ترکه

کاش الان یکی پیشم بود که به درد دلم گوش می داد و آرومم می کرد

دوست دارم فریاد بزنم و تمام وجودمو از غم خالی کنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 21:23  توسط ندا  | 

امتحان

عزیزم سلام یه چیزی بیا بی وفا بشیم

دوست دارم که ما یه جور از همدیگه جدا بشیم

 

میدونی ؟ دیدم نمیشه من و تو با هم باشیم

هر کدوم باید بریم دوباره مبتلا بشیم

 

ما دو تا اسیر همدیگه شدیم یه جور بد

کاش فراموش کنیم و از دست هم رها بشیم

 

دور شدیم از حرفای روزای آشناییمون

سخته اما بیا باز مثل غریبه ها بشیم

 

ستاره خواستم بچینم دیگه دستم نرسید

ما باید نزدیک تر از این به ستاره ها بشیم

 

یه چیزی مثل یه شک منو رها نمی کنه

بیا امشب من و تو غرق یه دعا بشیم

 

فکرشو کردی دیگه خدا ما رو دوست نداره؟

بیا باز بنده های عزیز واسه خدا بشیم

 

خواستم امتحان کنم تورو ببینم چی میگی

بیا به هرچی که بود تو شعر بی اعتنا بشیم !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 13:56  توسط ندا  | 

 

آسمون آرزومون پره از ابرای تیره ...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 13:14  توسط ندا  | 

؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

فکرشو می کردی از چیزی که تو فکر می کردی جدایی بیاره این قدر راحت عبور کنم ؟

دلیلشو می دونی ؟!

اگه ندونی عجیب نیست !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 11:36  توسط ندا  | 

آ ا آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

پنجره ها رو وا کنین

گل بریزین سبد سبد

میاد که پیشم بمونه

گفته نمیره تا ابد

ستاره ها بهش بگین

جدایی و سفر بسه

بگین که این شکسته دل

یه عمره که دلواپسه ...

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 12:19  توسط ندا  | 

میخوای بشناسیش ؟

عاشقه و پر احساسه

اون اشکاش مث الماسه

واسه من عزیز ترینه

می میرم براش

جای اشکاش رو شونه هامه

تب دستاش رو گونه هامه

می دونم عشقم همینه

می میرم براش

عشقش از سرم زیاده

دلمو برده چه ساده

می بینی کجای کارم

می میرم براش

وقتی هست عاشق ترینم

بهترین زن زمینم

سر رو شونه هاش میذارم

می میرم براش

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 11:8  توسط ندا  | 

آواره

از عشق تو آواره ی هر کوی و خیابون

مجنون شدم و زدم به هر دشت و بیابون

تنها با تو و سازم و این دو چشم گریون

خدا جون

می بینم که همه ناز می کنن با عاشقاشون

مث گربه میچرخند و می پیچن تو پاهاشون

یا که اشک می ریزن زار میزنن تو بغلاشون

شاید ناز بخوان دست بکشن روی موهاشون

ای خدا ای خدا

چرا موندم از تو جدا

هر چی هستم هر چی هستم

بدون عاشق عشق تو هستم

از تو هستم

بت پرستم

یا که مستم

دل به عشق روی تو بستم

تو رفیقی

تو عزیزی

بپرس چرا اشک می ریزی

بپرس که از چی می گریزی

بپرس به دنبال چه چیزی

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 11:6  توسط ندا  | 

شروع

قصه اين جوري شروع شد ....... که توي بيقراري من تو رسيدي. منو ديدي. مثل خورشيد تو دميدي به تن مرده ي عشقم تو تابيدي. منو ديدي. منو ديدي قصه اينجوري شروع شد......... اون سواره خسته راهي که کشيدي تا در خونه ي احساس و پريدي. منو ديدي .منو ديدي قصه اينجوري شروع شد...... قصه ي عشق منو تو. قصه ي پاييز وبرگه. قصه ي برف وتگرگه .قصه ي جنگل و رازه . قصه ي دردو نيازه . قصه ي دردو نيازه. قصه اينجوري شروع شد ..... !!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 22:52  توسط H.Q  | 

بی تو ...

حالا که رفتنی ام با کوله بار خاطره ...

اینو میدونم

بدون تو شبها با غمها مهمونم

تو نباشی پیشم بی تو من ویرونم

خداحافظ ای یار مهربونم

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 19:4  توسط ندا  | 

یادت نره ها

یه عکس بزرگ می خوام

 خیلی بزرگ

باشه ؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 19:3  توسط ندا  | 

اینم آخرش

قبول شدم

رشته ی حقوق دانشگاه بوشهر

وقتی فهمیدم از خوشحالی کلی بالا پایین پریدم

ولی هیچ کس بهم تبریک نگفت

نه مامان و بابا نه نازنین . حتی عسل نازم

همه شون بغض کردن و هر کدوم یه گوشه نشستن

اولش بهم برخورد

طبق معمول ۵ دقیقه رفتم تو اتاقم

وقتی اومدم بیرون یکی یکی گرفتنم تو بغل و زار زار گریه کردن

نمی دونم تا حالا تجربه شو داشتین یا نه اما دیدن اشکای مامان و بابا دل آدمو آتیش می زنه

عسل که دیگه گفتن نداره یه جوری گریه میکرد و می گفت نمیذارم بری که دلم می خواست بمیرم

بعد از اینا نوبت نازنین بود

من و نازنین کلا رابطه ی خوبی با هم نداریم ولی امروز که اینجوری واسه رفتن من از شیراز گریه کرد خداییش از خودم خجالت کشیدم

حالا تمام اینا یه طرف یه چیز دیگه هم که قلبمو ریش می کرد یه طرف دیگه

خلاصه با هر بد بختی بود گریه ها تموم شد و نوبت  جواب دادن به تبریک ها و  sms ها بود

فعلا باید برم

بای تا بعد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 19:30  توسط ندا  | 

ما

امروز می خوام در مورد خودم و یکی از دوستام  که تازگیا تو این وبلاگ می نویسه واستون بگم

اما هرچی فکر می کنم چیزی به ذهنم نمی رسه جز این ...

 

دو تا پرنده هستیم رو شاخه های غربت

نه اهل قصه گفتن نه خوندن و نه صحبت

ما بس که نپریدیم پریدن یادمون رفت

تو راه موندیم و دیگه رسیدن یادمون رفت ...

ولی ...

بقیه شو خودمون میدونیم شما هم بمونین تو کفش

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 19:5  توسط ندا  | 

عاشق

بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم. آرزوم اينه كه دستام توي دستاي تو باشه تنگي اين دل عاشق با نوازش تو واشه بعضی وقتا دل ميگه كاشکی يه پرنده باشم تا از اين دور بودن از تو بتونم بلكه رها شم يه پرنده شم شبونه بكشم پر به خيالت برسم به لونه تو بگيرم سر زير بالت
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 13:16  توسط H.Q  |